کودکی فرخ کرامتی بیتی از حافظ میخونه که :
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
در مواقع عادی! میتونم کسی رو بابت خوندن همچین بیتی به "بالای منبر رفتن" محکوم و حکم خفه کردنش توسط خودم را درجا صادر کنم.
این بار ولی قضیه تومنی صنار فرق می کند. دیگر حال و حوصله برآشفتن از دست آدمهای "دلخوش" را ندارم. عکسش، سعی می کنم با ژستی شبیه آدم هایی که یک پایشان لب گور است و الان فقط فرصت حساب کتاب و نگاهی به "آنچه گذشت" دارند، کمی در زوایای مخفی این بیت بیندیشم!
به این واژه "طریقت" این وسط دقت کنید. حتی حافظ بی نوا هم می دانسته چطور شعر بگوید که n سال بعد به "بالای منبر رفتن" و "کنار گود نشستن" و نسخه پیچی برای آدم ها متهم نشود. آن هم نسخه پیچی برای همه آدم ها.
خوب که فکر می کنم می بینم این لسان الغیب خدا بیامرز اصلا طرف حسابش امثال من نبوده اند که حالا بخواهد به ما جواب پس بدهد و جا دارد چیزکی هم بارمان کند که پدرجان! هر موقع ندا دادند خاک انداز...!
غور بیشتری که می کنم توی واژه می بینم اساسا حافظ ما(بعدا به تفصیل منظور از "ما" را روشن خواهم کرد)، را بلا نسبت "آدم" هم حساب نکرده.
ناگفته هم پیداست که نه اهل دلیم و نه از طریقت چیزی حالیمان می شود. نه پا در طریقی گذاشته ایم. حتی "در راه مانده" هم نیستیم. حتی نمی شود گفت بیراهه رفته ایم. اصلا بار سفر هم نبسته ایم. کلا ول معطل و سرگردان مانده ایم، کدام راه را انتخاب کنیم.کدامش راه ماست؟ کدامش طریق درست است؟ مرکبمان کدام باید باشد و ....
آنکه طریقتش معلوم است، هنر نکرده گله و شکایت نکند! آنکه مثل ما تا این حد وامانده و بدبخت و سرگردان است...
______________________________________________________________
پس نوشت:
ما:
مراد از ما، همان "ما" ست. ضمیری ترکیب یافته از من + دیگری یا دیگرانی شبیه من. اگر در جرگه این "دیگران" هستید که خود در آیینه این نوشتار! می بینید و نیازی به توضیح نیست! اگر نمی بینید یا آینه شفاف نیست و یا با عرض پوزش در جهل مرکب گرفتارید و امیدی بهتان نیست! و اگر هم واقعا ، بینی و بین الله! نمی بینید، باز هم توضیح بیشتر باعث درک بیشترتان نخواهد شد. چرا که "هم درد" نیستید و ممکن است خدایی ناکرده بخواهید از بالای منبر سر در آورید که این، نگارنده را سخت برخواهد آشفت! پس بهتر است سر خویش گیرید و "ما" را در حیرانی خویش واگذارید!
فعلا همین!
دیشب کنار حوض نشسته بودم و در کمال آرامش
به آسمان مشکی شب نگاه می کردم
آیینه دست گرفته بودم و شعر می گفتم
مدام عکس روی تو در آیینه می افتاد
ومن برای اینکه حفظ حیا بکنم هربار
تصویر روی آیینه را هاه می کردم
دلم در آسمان بود ونگاهم در زمین پنهان
مدام از روی ناچاری خودم را
در مسیری ساده تر گمراه می کردم
من آن شب نفهمیدم،اگر من دوستت دارم
چرا جزتو تمام ساکنان کهکشان راه شیری را ازآن آگاه می کردم؟
بگو آیا تمام طول شب
درمورد این جمله ساده
من اشتباه میکردم؟
و اماپاسخ :
کنار حوض با آیینه ای در دست
به رقص واژه های عاشقانه
که را با شوق می خواندی ؟نفهمیدم
تو آن شب آسمان را
بهر دیدار کدامین یار می گشتی؟نفهمیدم
به سویت آمدم
دست در دستت نهادم
از چه رویت را گرفتی ، من نفهمیدم
هزاران بار در آیینه دستت نظر کردم
وتو هربار بهرچه
به هاهی عکس رویم مات میکردی، نفهمیدم
ز جا برخواستم باخود چنین گفتم :
که او مشتاق یاری دیگر است
و من نفهمیدم
ساده اتفاق افتاد:
من سرد شدم!!
انگار دستی شعله اش را از وجودم برچید!! و یا من خود بدین باغ آمدم تا سوز سرمای دی بی نصیبم نگذارد و آتش خاموشم شود!!
این یکی دیگر از آن عشق های جنون آسا نیست شاید هم باشد، چه می دانم!؟!
قرار بود وقت بگذارم برای نوشتن از هرآنچه خوانده ام تا دوباره حافظه کوتاه مدت و بلند مدتم!!، عمر کوتاه و ظرفیت محدودشان را به رخم نکشند! و بماند برای سالیان بعد!! فرصتی اگر دست داد می نویسم!!(مژده!!) شاید گذرم به عشق جنون آسا هم افتاد! کسی چه می داند!؟!
آمده ام بگویم عجب این لایه های درونی ذهن آدم؛ ببخشید قلب آدم؛ ببخشید دل آدم!!؛ عجیبند!!
این همه با خودت کلنجار می روی، این همه از خودت خوشت میاید که زمینش زده ای!! باز می بینی تو همانی و او همان!! اما نه همان!! که این بار بیشتر، قوی تر!!
و همه چیز ساده تر اتفاق افتاد!: با یک سوال بی سروته از یک آدم بی سرو ته، و جوابی که هرگز شنیده نشد چون آن آدم بی سر و ته اساسا کودن تر از آن بود که معنی مثلث باز را بفهمد!!
اما ساده تر از آن هم بود که ناخواسته راز بزرگی را بر من مکشوف گرداند!!
در مورد سرنوشت دو خط موازی در بی نهایت!!
آنچنان کیفور این اکتشاف بزرگم که .......!! بماند. به تاخیر در بابش رساله ها خواهم نوشت!!
اگر نشد آن وقت می آیم همین جا می گویم!! آخر شما نمی دانید آن روز که می آید توی ذهنم؛ دیگر نمی توانم منکر هر چه دیده ام شوم که! می توانم!؟!
من عاشق قصه های هزار و یکشبم!! چون هیچ وقت نخواندمش!! چون حداقل یادم نیست خوانده باشمش!!
یک قصه های دیگری هم هست که چهل شبه نوشته می شود!! یک قصه های دیگری هم هست که شبهایش از شمار خارج است و حتی این همه انگشت دست هم نمی تواند بشماردشان!! باور کردنی نیست!! هست!؟
هرچه خواستم چهل شبه قصه بنویسم نشد!! چله نشینی سخت است. می دانید!؟
اما این روزها حس آدمی را دارم که چله نشین شده!! اما آخر روز چهلم خبری نیست که نیست!! شاید بهتر آن باشد که به خیالاتم جای آنکه بخندم!، جامه چله نشینی بپوشانم! از نوع قصه های هزار و یکشبی که هرگز نخواندمش!!
ظاهرا همه چیز آماده شده برای گفتن :
در این جهان جنون آسا جز عشقی جنون آسا همه چیز دیوانگیست!!
هرچی این درده بیشتر می شود حس و حال مبارزه هم بیشتر می شود.
یکی از این دردهایی که امروز به چشمم امد درد خریت دخترانی بودکه بعد از خواندن پیامک های تبریک روز دختر کلی حال می کردند و درد افسوس امثال منی که با پوستو گوشتو وجودشان دریافتند که روز دختر بهانه احمقانه ای است تا بگویند که مثلا دختر در این مملکت اسلامیشان دارای جایگاه است!!
نمی دونم این همه جفایی که در حق هم جنسان من میشه را باید به پای چه گروهی نوشت
برام سخته نوشتن این جمله اما واقعا دین ما جنس ما را دوم قرار داده؟
لطفا گارد نگیرید برای حرفام دلیل دارم توی ایران بواسطه حکومت اسلامیش و یکسری مسایله عرفی زندگی همجنسان من از نوع جبری و زندگی همه پسربچه !!!ها انتخابی است تو هر زمینه ای که بخوای در نطر بگیری از انتخاب دوست رشته تفریح کارذuعبادت پوشش حقوق و عشق... کلا تو همه چی دستشون بازه
هرچیم که گرید مذهبی بودنشون بالتر میره جبار بودنشون واسه ما و مختار بودنشون واسه انجام هر!!!!!!!کاری بیشتر
به نام دین هر کاری که دلشون می خواد می کنند
به نام دین هرجبری را که بخوان بر دختران اعمال می کنند
و...
دلم خیلی پره از و ضعیت دینی و سیاسی مملکتمون که 10000000000000000مجمع و انجمن وهمایش دفاع از حقوق زن می ذارن و هیچ غلطی نمی کنند از هرچیزی که به نام زن در این کشور ایجاد شذه حالم بهم می خوره
حرفام خیلی خیلی بیش از اینهاست اما نمی خوام اینجا بیانشون کنم
میدونین آخه اینم واسه ما اجباره که زبان درازی نکنم...
روز دختر مبارک!!!!
جای بزرگواری معدود ادمایی که باوجود جنسیت مخالف باهام موافق بودند را خالی می کنم همیشه استثنا وجو د داره اما استثناهاییکه خودشونم ناخواسته اون اجباررو برما تحمیل می کنند
پس نوشت:
1) باز هم هرچه نوشتم پرید.
2) این بی مبالاتی در مصرف کلد استاپ!! کار دستم داد امروز!
شب ها حالت سرماخوردگی غالب است و پیش خودمان بماند بی خوابی را هم کمی التیام می بخشد. دیشب برای محکم کاری مشت مشت خوردم. هنوز خمارم!!
3) تک تک عضلاتم کوفته شده و تا سر حد مرگ خسته ام.آنقدر بابت چند تا کار لعنتی ، پله های انستیتو را زیر و رو کردم که جانم بالا آمد. البت چیز زیادی فهمم شد و یک دوره آدم شناسی مفت و مجانی را هم گذراندم!!
طرف پررو خجالت نمی کشدتوی چشم آدم زل می زند، دروغ می گوید و خرابکاری می کند. کاش لا اقل آی کیویش در حد هویج نبود و معنی کنایه و متلک را می فهمید! افسوس!!
4) آنهایی که مرید امام بودند می گفتند یادشان داده صبح به صبح دستشان را روی زانوهایشان بگذارند و بلند شوند. این دقیقا همان چیزیست که پدر مادر های ما نسل سومی ها یادمان نداده اند.
5) خرمگس دیوانه ول کن نیست وزوزهایش دیگر زیادی روی اعصاب است. دارد مجبورم می کند دست به دامن مگس کش شوم.
شعر نوشت خاطر حزین:
سوز می آید
نه سوز برف اما؛
که تنها؛ قاصدی عقب مانده از پاییز بخت برگشته است!
و تن
با پیچشی؛
شبیه آدم هایی که چندششان بشود؛
فقط لرزش می گیرد.
عمق استخوانت پناه این سوز (که به بی پیری هنوز نرسیده!) نمی شود؛
و این چندان خوشایند نیست.
ماه را که می گویند تکراری شده،
رهایش کن.
رها که نه..........
به کسی نگو اما؛
دزدکی
شبها
دوتایی با هم!!( خنده دار است نه؟!!)
نگاهش می کنیم!
و اگر کسی چیزیمان پرسید،
خونسردانه،
همان طور که دست در جیبمان کرده ایم،
همان طور که بی خیال بالا را نگاه می کنیم،
با لبخندی از اعماق استهزا،
می گوییمشان:
ماه؟!
بی خیالش شده ایم!!
و بعد دوتایی (خنده دار تر؟!)
چشممان را تنگ می کنیم
که یعنی چشمک!
و بعد سوت زنان دور می شویم!
و جایی دور از چشم این آدم ها که هیچ نمی فهمند!،
تو زیر نور ماه می نشینی
و تلا لوئت
چشم من یکی را که خیره می کند..........
بعد
خیره ات می شوم
برایت شعر می گویم
مثل همین یکی.....!!
سوز می آید.
صدایی می آید،
انگار باد به خودش می پیچد!
چشمم را می بندم
آخر
سوزشش را کمی آرام می کند.
بازش می کنم.
من مانده ام
ماه
و دلی که مدام ترا کم می آورد.........نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند......
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم..........
تا روزگار بو نبرد........
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
............................................................................
شعر از.....زنده یاد قیصر امین پور ! از بامداد امروز.
به قول استاد شهید، دکتر علی شریعتی: خدایا ! رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند.
پی نوشت:
دیگه نمی دونم بعضی از این ادما تاچه حد می تونن دل سنگ باشن تاچه حد... خودتو می کشی که کسی کمترین احساس ناراحتی ای نداشته باشه
خودتو می کشی تا همیش همرو شاد نگه داری حتی اگه هزار جور غم دنیا تو وجودت باشه
اما تا حالا به ریکشنهای بقیه توجه کردی قسم می خورم که با ایمانترینو مدعی ترین دوستام احساس من رو نسبت به خودشون از عشق به نفرت رسوندن چون هیچ وقت نفهمیدن ...
و شاید دوستاییم که حتی به واجبات ساده شون هم عمل نمی کنند بهترین بودند تو همه چی کنارم بودن غم و غصه و شادی و خنده
بااین وضعیت فکر میکنم که دیندارای این دوره زمونه خودشون مروج لاییسمند
پارسال تو مجلم یه مقاله در مورد دل پاک خوندم با این چیزایی که هرروز می بینم مطمطن میشم واقعا اونها چند کلام شعاری بودوبس ...واقعا دل پاک یه ادم بزرگترین حسنشه حتی اگه معایبیم داشته باشه
انگار این مملکتو نوع حکومتش بعضیارو بد جور مسلمون کرده ...توفیق اجباریه دیگه!!
پی نوشت:
حالم امروز بد نیست می خوام از خوشحالی امروزم و عاملانش تشکر کنم
اول از دوست و استاد خوبم آ.اکبری که اول صبح با کادوهاش کلی سورپرایزم کرد واقعا زبانم از خوبیاش الکنه
اصلا این آدم واقعا یه دونست ییییییییییییییییییییییییییییییه دونه!!!
دوم از دوستای عزیزم فاطمه آهنگری و زینلی که کلا کنارم موندن
سوم از آ... که بااینکه خودش داغون بود روحیه اش همیشه فضارو شاد نگه می داره
چهارم ار آقای مشتری که انقدر جنبه بالایی داره!
درد بزرگیست این که نمی دانی منتظر مهر بمانی و قلبت از هیجان تند تند بزند! یا بی خیال همه چیز بشوی بس که خیال مهر سال قبل و شاید سال های قبلش رهایت نمی کند!
نمی دانی تکه ای از قلبت را دور بریزی یا به پیامک هایی دلخوش کنی که فقط برای دلخوشی تو نوشته شده اند! و خودت و همه نیک می دانید پایان این همه انتظار را!
قیافه ات اصلا به آدم های منتظر نمی ماند. تو مدت هاست بیرون گود نشسته مبارز می طلبی. تو مدت هاست مرده ای می فهمی؟!
خشکی دست ها سوغات شهریور است! درست مثل سوغاتی های دیگرش گس است و کام آدم را تلخ می کند. و از هر نسیمی که می وزد فقط لرزشی نفرت انگیز بر تن آدم می نشیند.
یک غلت دیگر می زنم. اینجا لنگر یخ زده هیچ ساعتی نیست. چشمانم دنبال هیچ خوابی نمی دود. به خودم لعنت می فرستم که اصلا چرا گفتم! رازی که فقط مال تو نیست را حق نداری بی اجازه به دیگران بگویی. می فهمی؟!
آن وقت ها هم که مدرسه می رفتم شهریور همین بود. ماه تعلیق. ماه دلشوره!. شهریور به بیست که می رسید انگار دارد نفس های آخرش را می کشد، می کوشید همه زهرش را به جان آدم ها بریزد و برود. اینقدر سنگین می شدم که اول مهر نای تکان خوردن هم نداشتم!
توی دلم غوغاییست. اصطلاحی هست که می گویند انگار در دل رخت می شویند. اما نه! در دل من انگار چیزی چنگ می زند. انگار جیغ می کشد. انگار_ِ سیر و سرکه، می جوشد. چرایش را نمی دانم همیشه اواخر شهریور همین بختک به جانم می افتد.
شهریور است و پشیمانی! پشیمانی از سه ماه وقت تلف کردن! سه ماه زمان زیادیست. اصلا یک عمر است. این ها را می فهمی؟!
نمی خوام انقدر خشک باشه این شعره بوقندیار بوقایی را بخونین بامزه است:
چند ماهی است در صدا سیما / آمده طنز پرطرفداری
در حقیقت سیاسی و کمدی / گریه دار است و خنده بازاری
جای اسم و مقام و حرف رکیک / بین برنامه بوق باب شده
جای لفظ فلان فلان قدیم / بوق ممتد ولی حساب شده
اگر اهل سیاست و ذوقی / من هم امروز حرف ها دارم
و چه خوب است در سخن جای / بعضی الفاظ بوق بگذارم
آی آقای بوق خالی بند / بوق ها را نریختی به حساب
بوق سهم عدالتت پس کو / مسکن بوق بی حساب و کتاب
همه بی کار و داده ای به یکی / چند پست کلیدی اهدائی
بزن از حلق مردم مظلوم / بده بوقندیار بوقائی
مانده ام بوق از کجا آمد / روی فرمان چرخ تو جا شد
مثل دوران بوق در بر تو / بوق پیدا شد و "هویدا" شد
دوستم با تو گفت از در لطف / درد خود با خلوص درمان کن
بوق بیرون فتاده ات دیدند / زشتی بوق خویش پنهان کن
طفلکی حرف بد نگفته به تو / اصلا این حرف را بزن تو به من
من اگر با تو حرف بوق زدم / بوق من را خودت بیا بشکن
یاد داری که بوق قبل از تو / بوق ها را شنید و کرد انکار
بس که هشدار را ندیده گرفت / منحرف شد ز راه و زد به چنار
شطّ رنج است ضربه ی حداد / بعد هر ضربه کیش و مات حدید
مرد باید که حرف حق بزند / هرکه عاش سعید مات سعید
میرم بیرون یه نفسی تازه کنم چون هنوز یه ذره حالم از دیروز گرفتس
به آقای اکبری پیام میدم که زینب ایمانی امسال میشه گل نسا کاطمی پارسال(معنی این جمله را فقط من خودش و فاطمه زینلی و اهنگری می دونن)
گوشی شروع به لرزیدن می کنه ...حوصله هیچ کسو ندارم میام قطعش کنم که میبینم همون امید دهنده همیشگیمه استاد عزیز آقای اکبری
بهم میگه تو همه شخصیتت عزت نفسه می دونم که این چیزا خسته ات نمی کنه میگه کلی به پیامکت افتخار کردمو به دوستام نشونش دادم منم ساکتم هم چجنان
انقدر گفت که تمام اون انرژی رفته برگشت بهم میگه تو تو این سه ماهه قد شاگردای یه سالم باسواد شدی و کلی تعریف از هوش و ...و اینکه ازم خواهش می کنه ناراحت نباشم
تلفنو با یه اه عمیق قطع می کنم و به خودم یه قولهایی میدم
و به نظرم می رسه که هوا خوبه. یعنی همه وجودم داره خنکی هوا و بوی بی نظیر چمن و علف رو حس می کنه. می دونم خیلی آروم می گیرم از طبیعت...
فکر می کنم. اگر دیرووز نتیجه این نمی شد، یا اصلا "قبول" می شد به هر دلیلی...زندگیم چه فرقی با روزای قبل می کرد؟ تا چند روز پیش نتیجه همه این اتفاقات پیش بینی شده، "رفتن" بود. "به هر قیمتی".
رفتن نه برای پیشرفت. نه برای مقدمه یک زندگی خوب در برگشت و ... فقط برای گم شدن و حل شدن جایی جز اینجا و بین آدمایی که نمی شناسیشون. برای همیشه خودتو گم و گور کردن.
حالا چیزی عوض شده؟ قبول شدن تو دانشگاه می تونه دلخوشی آدمی مثل من باشه. قبول. حتی "خورشید" و "کودک پس فردا" و "کفتر آن هفته" هم جای خودشان دلخوشی محسوب می شوند.
امروز اما من یه چیزایی حس کردم. وقتی داشتم بر می گشتم خونه، بی اختیار همه گردوهای اون پسره رو خریدم و بهش لبخند زدم . باهاش خوش و بش کردم و خندیدم.
دوباره به درخواست همکاری یکی ازهمکارای قبلیم که خیلی برام محترمه جوا مثبت دادمو زندگی را دوباره با فعالیت شروع کردم یه جورایی اونم باحرفاش و اینکه بامعرفتش منو فراموش نکرده دوباره انرژی گرفتم
بعدش با لبخند اومدم خونه و گردوهامو به عنوان شیرینی کارم! تقدیم "خانواده محترم" کردم. مامانم بر خلاف قبل که معتقد بود باید تو انتخاب رشته دقت بیشتری می کردم و ... بهم تبریک گفت چون نتیجه زیاد واسم مهم نبودو داشتم از اتفاقای خوب بجای بد واسش می گفتم
حواسم نبود دقیقا دارم لبخند می زنم. اعصابمبر خلاف روزای قبل دنبال تلنگر نمی گرده برای آشفته شدن،...
ماه رمضون امسال برام حکم یک واحه داشت بین روز هایی که سخت و تلخ و شیرین بالاخره گذشتن، بیشتر از همه سالیان قبل وابسته این رمضان شدم و نمیخواستم تموم شه.
یکم خستم. ولی روی هم رفته خوبم. دل خوشی هایی پیدا کردم برای زندگی. کشف کردم یعنی...
_______________________________________________________________
پس نوشت:
1) هر چه تلاش کردم نشد. چیزی وادارم کرد علیرغم میل باطنی روزنوشت بنویسم
2) یک دلخوشی بزرگ این روز ها پیدا کرده ام. "امام موسی صدر". قبل از این دلخوشی های امروزی، تنها دلخوشی ام بود زنده بودنش. انگار زنده بودنش، بازگشتش، معجزه ای است برای زنده شدن من.
3)زینب ایمانی امسال میشه گل نسا کاطمی پارسال...
خوشحالم که همه خوشحالند!
برای دیگر نوشت:ابهام.....ایهام.........
ادامه مطلب
قفل کردم.
______________________________________________________________
یاد دو سال پیش افتادم. پاسال بود یا دو سال پیش؟ به گمونم دو سال پیش بود. از رحمتت نا امید نبودم. ولی امیدوارم نبودم. خیال می کردم همه چیز باید رو حساب دو دو تا چهار تای منطقی پیش بره و ... در نتیجه دو سه روزی، شب و روزم شد اشک و آه و ناله و زاری و فغان و ... رسما سوگواری! وقتی همه چیز درست شد و دعاهام مستجاب باورم نمی شد. اون روزای سخت یادم نرفته. اون به ساحل رسیدنو.
خدایی هست که صدای بنده هاشو میشنوه و می بینشون. چند روزیه به سرم زده جباره و ... اما حالا که یاد رحمتش افتادم، ضمن خجالت از پافشاری رو اعتقاد به جباریتش؛ از اون خدای رحمان و رحیمی که "سابقه" لطف داره، "سابقه" بخشندگی و عطا و بی دریغ عطا کردن و آرامش دادن و شفا دادن و ... درخواست می کنم به حق بهترین مراتب بخشش و مهربانیش...
پی نوشت اساسی: دوستی چند روز پیش بهم گفت عوض این همه چون و چرا بندگی کن. گفتم تا نشناسمش و بهش یقین پیدا نکنم نمی دونم. اونم که فعلا باهام چپ افتاده!. حالا که دارم در کمال بی شرمی از همون خدایی که البته به قدرت و اقتدارش هیچ وقت شک نداشتم درخواست می کنم....، فکر می کنم اینم جزء بندگیه. بنده، بنده است. حتی اگه بی ادب و گستاخ و پر توقع باشه و در حق چنین بنده ای هیچ کس جز چون تو مولایی نه می بخشه، نه رحمت می کنه و نه همه این ها بی حساب و بی دریغ و بی توجه به حرفایی که زدی...
من بندم. اون مولا و ازش می خوام...
دعا کن گشایش حاصل شه من هرچی به گدشته فکر می کنم بیشتر قفل می کنم
ازینکه بعضی ادمها واقعا ازاجبارو عادت و ادعا مسلمون شدن و در عمل وامصیبتا ...
ازینکه چطور یه
آدم مثل من تا حد خریت و دیوانگی برای دوروبریاش دل می سوزونه در حالیکه اونا براحتی براش فیلم بازی کردنو میکنن همیشه عادت کردم فقط الکی ببخشمو بپذیرموچشم پوشی...
وای خدا قفلم قفله قفل
________________________________________________________
بعدتر نوشت: ساعت 2:18 دقیقه با التماس پدرم راضیش کردم نیمه شب باهام بیاد بریم پیاده روی
حال غریبی دارم امشب. دلم می خواست کل راهو تا خونه قدم بزنم همونقدر آروم. همونقدر که پاهام نمی رفت. نمیتونم چون دختر نباس تا دیر وقت بیرون بمونه! چون تو هیچ جامعه ای اینقد امنیت نداره که بمونه. دلم می خواست عوض این همه حرف تا خود صبح فقط راه برم. اونقد که انگشتای پام....
دلم می خواد راه برم. قدم بزنم. راه برم! بدون اینکه کلامی حرف بزنم. بدون اینکه...
هرجایِ دنیایی دلم اونجاست
من کعبه مو دورِ تو میسازم
من پشت کردم به همه
دنیا
تا رو به تو سجاده بندازم
هرروز حِسِت تازه تر
میشه
غرقِ تو میشم بلکه دریا شم
بیزارم از اینکه تمامِ عمر
از
رویِ عادت ، عاشقت باشم
گاهی پرستیدن ، عبادت نیست
با اینکه
سر رو مهر میذاری
گاهی برای دیدن عشقت
باید سر از رو مهر
برداری
یک عمر هر دردی به من دادی
حس میکنم عینِ نیازم
بود
جایی که افتادم به پای تو
زیباترین جایِ نمازم
بود
هر جای دنیایی دلم اونجاست
من کعبه مو دور تو
میسازم
من پشت کردم به همه دنیا
تا رو به تو سجاده بندازم
قصه ای گوشه ای از ذهن من مانده و خاک می خورد. حتی یکبار هم روی کاغذ آورده امش. بعدش هم با تلق تلق کردن روی دکمه های این کیبورد بخت برگشته به دنیای صفر و یک کوچکم اضافه اش کردم. یکی داستان پر آب چشم که هنگام نگاشتنش بارها کاغذ دفترم خیس شد و دستمال های منتظر نوبتی اما به زور از جعبه بییرون کشیده شدند و دست آخر هم چون آن همه تری را تاب نیاوردند، دست به دامان آب شرب مصرفی! و چه زجری کشیدم برای پنهان کردن چشم های قرمز ورم کرده ام. داستان را ؛ راستش؛ عاشقش بودم. اما هیچ وقت جایی نخواندمش و برای کسی هم تعریفش نکرده ام . آن قدر برایم مقدس است و دوستش دارم که تاب نمی آورم کسی انتقاد هرچند کوچکی روانه اش کند. مهمتر از همه اینکه می خواهم دینم به قهرمان هایش ادا شده باشد. می خواهم تا به بهترین شکل ممکن نگاشته نشده کسی نخواندش. باید بهترین باشد. چون این داستان است. واقعی است. بین آدم های واقعی اتفاق افتاده . مو به مویش. قطره قطره اشک قهرمان هایش. همه چیزش.
دلم می گیرد از دیدن این همه تله فیلم آب بسته شده. نه که بنشینم تا آخر همه شان را ببینم. نه! توی تک تکشان یک مجروح شیمیایی هست و معمولا یک دختر دارد. دختری که با آرمان های پدرش هماهنگ است و در متفاوت ترین حالت کمی امروزی تر است و دغدغه هایش امروزی تر! به هم ریخته تر. اما فقط کمی! توی همه شان یک آدم هست که می آید شعارهایش را با صدای بلند و با حرارت تکرار می کند. توی همه شان یک دختر چادری هست که همه چیزش روبه راه است و آخر ثبات است و دست آخر همه امور به دست او و امثالش اصلاح می شوند! این نباشد توی آن کمی متفاوت ترهایش! قضیه انرژی هسته ای و پروژه کارون3! و سلول های بنیادی مطرح می شود و آخرش همه وطن پرست می شوند! یا یکی مرگ مغزی می شود و چند نفر دیگر از صدقه سر او حیات دوباره می گیرند!( خوب شد حاتمی کیا حلقه سبز را ساخت والا این کارگردانان از بی سوژگی چه می کردند؟!) کمی متفاوت تر! یک معلول ذهنی پاک و بی غل و غش و یک امامزاده یا مزار شهدا یا.........
قطره های اشک آدم ها کنتور ندارد درست! اوقات فراغتشان سامان ندارد قبول! ولی احساسات آدم ها چی فرض شده این وسط؟! آدم های جنگ چی فرض شده اند این میان؟! چرا یکی نمی آید قصه واقعی زندگی این آدم ها را بنویسد؟! چرا هیچ کس نمی خواهد قبول کند این آدم ها صاف از آسمان زمین نیفتاده اند؟! چرا هیچ کس نمی داند این آدم ها میان آدم های واقعی زندگی کرده اند. میان آدم های واقعی مدرسه رفته اند، بزرگ شده اند، تردید کرده اند، توی تنهایی خودشان هزار جور فکر کرده اند و دست آخر رفته اند. فرزندانشان هم آلان دارند بین همین آدم های واقعی زندگی می کنند.
چرا کسی نمی داند چادر تنها یک لباس است و کار لباس، پوشاندن است. دختر چادری حجاب دارد و در کنارش می تواند به هم ریخته باشد! حق دارد توی زندگیش لحظاتی داشته باشد که بهم بریزد! حق دارد به هم بریزد! حق دارد پر از آشفتگی های درونی باشد . حق دارد بی ثبات باشد. حق دارد گیج و منگ باشد. حق همه اینها را دارد! بس نیست کلیشه ساختن از آدم ها؟! بس نیست بعد از به انحصار درآوردن سجاده توسط پیرزن ها حالا همه کاره سریال ها و تله فیلم ها را دختر جوانی کردن پر از اعتماد به نفس و توکل به خدا و آرامش و از این طرف بام افتادن؟ ؟!
چه کسی می گوید این چیز ها بد است؟! بد نیست ولی واقعی نیست! واقعیت این است که سرگشتگی آدم ها هیچ ربطی به ظاهرشان ندارد. نه به ریش های بلندشان و نه به لباسشان و نه به چادرشان.
کاش قصه ام را بتوانم بنویسم. تویش پر است از آدم های واقعی. قصه من واقعیست. مستند است. کاش قصه ام نوشته شود. کاش!
زیر غبار غم. این همه راه آمدم تا چه؟ آفتاب دیار باشو به من نمی تابید چه می شد؟
نقاشی هیروشیگه را در موزه ملی توکیو نمی دیدم چه کم داشتم. آهنگ کاره سوسوکه را پندار نمی شنیدم، مناجات ذبیحی در سحرهای ماه رمضان مرا بس بود.
لاله ای که در فیروزکوه دیده بودم جای همه این گل های داوودی ژاپن را می گرفت. چه نیازی که مهتاب را در باغ هی بیا ببینی. در ایوان خانه پدری ات در کاشان دیدی و همان بس بود. یک درخت، و همه جنگل را دیده ای. یک پرواز، و با همه پرندگان آشنایی. این گل را بو کن، و همه گل ها را بوکرده گیر. چنین است و آزرده مشو. به خطا از کاشان به در آمدی. آنجا هر آنچه همه جاست بود. یاری این چنین نداشتی، دوستی آنچنان ترا بود. در کوچه ای کیمونو پوشی نمی گذشت، چادر به سری که به ره می رفت. مردمش یک هوکوسای نمی شناختند، با یک رضا عباسی که آشنا بودند.....به درآمدن ها همه پوچ. باید در فرو بست و به تماشا نشست.
به قلم سهراب
پی نوشت:
همین را نوشتم تا بگویم انقدر جانی که کندم تا آنجارا ببینم بیهوده بود البته بیهوده ازین جهت که تمام زندگی من در رضایت پدر و مادرم خلاصه شده
از این رمضان استفاده می کنم
امتحان دوم را سربلند بیرون امدیم مانده امتحان اول که با دعای همه ایشالا سربلند خواهیم شد...
45 روز مانده تاکنکور زندگی...
و الان هم که ما یا جمعه ها مشغول آزمون پیش از امتحانیم یا آزمون ها ی دیگر
چه شباهت عجیبی هردو برایم آزمونندو هردو برایم آموزنده
هردو سختند و من نگران
حکمت خدا بعد از این انتظار چی بود؟واونوقت اینطوری تو دوتا موقعیت بسیار دشوارو حساس قرار گرفتن را
نمی دونم
دوستت دارم خدای من چون هر دوش برام نعمتو امیده
هردو سرنوشت سازند اما واقعا دچرا تکدر خاطرمی شوم اگر خدایی ناکرده سربلند بیرون نیام
من قراراست قوی باشم تا در هردو پیروز شم
اول بخاطر خدا
دوم بخاطر مادر و پدرم
سوم بخاطر خودم
چهارم بخاطر یکی از عزیزترین آدمها که با صبرش زندگی را تا این لحظه ثانیه شماری نه نفس شماری می کرد
و پنجم:بخاطر تو...
سلام
بر دوران جدید تحصیلات تکمیلی
بر دانشگاهی که زین پس قرار است شهد شیرین موفقیت را برلبانم بچشاند
بردوران شیرین زندگی جدید با تحمل کلی فراز و نشیب
بر سربلندی و اشتراک احساساتم با آدمهای جدید
بر امید
برموفقیت
بر تجدید
بر خانه جدیدمن
برتو ...
و
خداحافظ
خداحافظ پرخاطره ترین روزهای پیش از هردو آزمون
خداحافظ انتظار غریب قبولی در هردو آزمون
خداحافظ سختی شک وتردیدهای بچه گانه دوران تحصیل در دانشگاهی که تا توانست سیلی برگوشمان زد
خداحافظ اولین آرمان زندگی و تحصیلم در دانشگاهی که با همه اون سیلی ها هنوز هم دوستش دارم
خداحافط خانه فدیمی پرخاطره من
پی:
شرمنده قول داده بودم خصوصی نشود
نشد بازهم هست ...
پی تبلیغ:
پیشنهاد می کنم پست آخر وبلاگه خط خطی (یک حرف ساده)را بخونید واقعا زیباست
ادامه مطلب
تقديم به آستان مبارك زهرا (س):
یک در بسته حریم فاطمه دخت پیمبر بود
علی غمگین و تنها او که تنها جانشین و حاصل دین پیمبر بود
هوا سنگین ز نامردی اهل بی حیا اهل سقیفه
فاطمه بغضش به سینه از غم کوچ پیمبر،ماجرای خصم و کینه
صدایی ناگهان از دور می آمد
صدای نعره و فریاد نامردان پر حیله
صدا می خواست از حیدر برای عهد با اهل ریا و مسند و دنیاپرستان
که بیرون آید از خانه
صدا هر لحظه غران تر
دل زهرا که لرزان تر
ناگهان کوهی ز هیزم از ورای در هویدا شد
زبانه های آتش بر فراز در هویدا شد
صدای ناله ی زهرا که نجوا شد
میان در،جان حیدر بود
کبوتر بود،آری،دخت پیغمبر،همان زهرای اطهر بود
رسن بر گردن آقای خیبر بود
علی می دید زهرا را
چنان جان علی می سوخت در آتش
ولی باید که می آورد تاب و دم نمی آورد
حسن می خواند شعر پر زدن های کبوتر را
حسین بویید عطر یاس مادر را
زینب دختر زهرا و حیدر
دلش لرزید و بغضش در میان سینه بالید و ز چشمش اشک جاری شد
زهرا اینچنین نزد پیمبر راهی شد
خصم دیرینه، مرد زهرا را چنین می برد با کینه
آری
این همان دم بود لحظه ی دیدار زهرا و پیمبر بود
این همان دم بود
پیمبر گفت روزی را
که می لرزد ستون جان حیدر
لحظه ی سیلی به صورت
لحظه ی غصب خلافت با کدورت
لحظه ی میخ هرم دیده
جای میخ داغ بر سینه
محسنش را اینچنین نشکفته بر چیده
اهل مدینه
صدای گریه ها و هق هق زهرا دگر آرام می گردد
چنین آرامگاه فاطمه گمنام می گردد
اللهم صل علی فاطمه و ابیها وبعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط بهی علمک
پی:
سالی که شد....... از بهارش پیدا بود!! خدای را شاکرم به نکویی گذشت و روزمرگی اش را به گردن انفعال و به قول دوستی " علی السویه"!! بودن بی حد و حصر خودم می گذارم.
همه اتفاقات امسال، متفق القولند!! که تردیدهای من و امثال من پایان ناپذیرند و درست جایی که خیال می کنی راه درست را پیدا کرده ای و شاد و شنگول و سرخوش و آوازخوانان و سربالا! راه می روی، یا سنگی موجبات سقوطت را فراهم می کند و یا چاله ای ، چاهی، چیزی! به درون می خواندت! و بعد به خودت و تردیدهایت حق می دهی!
روزی از روزهای این سال، طبق روال معهود حین گپ و گفتی با کسی، از این که اسب سرنوشت! به طریق مراد نمی تازد ناله ها زدم!! و بس! بر عمر رفته و باطل شده افسوس خوردم. گفت: الخیر فی ما وقع!!
می شود همه زندگی بیهوده ات را کنار بگذاری و بگویی حکما! و یقینا!! در آن همه روزمرگی( به سکون "ز" خوانده شود)؛ خیری نهفته بوده؟! الله اعلم!!
خیری نهفته و مستتر مرا به ترمی دیگر روزمرگی در محل تحصیلم واداشت. دارم سعی می کنم به جای تاریک نگری و رها کردن همه چیز به امان خدا که نه! به عهده جریان آب! یا همان جریان سیال سرنوشت یا چرخ گردون و ..... ؛ مسیر آب را تا حد ممکن به دلخواه منحرف کنم. به جایی که خودم و خدا را خوش بیاید. ناگفته پیداست محقق نخواهد شد! ولی آدمیزاد به امید زنده است!!
والسلام.
حقیقت است که تیک ارادت به نظام جمهوری اسلامی و شیعه علی بودن در فرمهای استخدام یک مسئله صوری و ریاکارانه و تشریفاتی بود و حوالی دوران استخدام چه آدمهایی که جهت پذیرش ، ریش ریا گذاشتند و مدتی را با تیپ ساده زیستند تا پذیرفته شوند و برای پیشرفت بعد از یافتن کار چه ریاکاریهای دیگر هم باید انجام می شد . اخراجی ها چنین مقوله انقلاب خراب کنی را زیر سوال می برد . مخصوصا جایی که از ته دل مصطفی می گوید به ریش نیست به ریشه است
ام در اخراجی های ۳ تناقضات فاحشی دیدم که بررسی می کنم:
ابتدا احسنات این قسمت را بگویم که متاسفانه کم هستند . ده نمکی برای تکنیک و کیفیت ساختاری تلاش خود را کرده است . به هر دلیل ممکن و غیر ممکنی عجولانه کار کرده ولی خوب کار کرده است . ظاهرا کار گروهی می کند ولی در حقیقت تنها است . مدیریت هزاران نفر به عنوان سیاهی لشگر آن هم در داخل شهر یک حرکت جدید است که باید مورد توجه قرار بگیرد . فیلمبرداری فرشاد گل سفیدی عالی است . فیلمبردار جوانی که آینده درخشانی دارد و به خوبی ذوق هنری و جسارت را در کارش می توان دید . فقط تنها جرمش جوان بودن است . تدوین گر جوان و گمنام فیلم در راستای انسجام دادن پلان ها و شاتهای بسیار زیاد فیلم خوب تلاش کرده است و تنها نقصش یک دست نبودن کارش در کل فیلم است . اخراجی ها 3 یک سکانس ملتهب و قابل توجه دارد که کاش دائما در کل فیلم همچنین چیزی را ادامه می داد و آن سکانسی است که ایران با مادرش صحبت می کند و با دیالوگهای شلاقی خود پدر را ناراحت می کند و پدر شیمیایی شده که سردار رسولی نام دارد از روی ویلچر سقوط می کند و قرار می شود که به بیمارستان انتقال یابد . اخراجی ها 3 بعد از چند مورد مثبت دیگر موارد مثبتش تمام می شود و علاقه مندان خود را به هیچ وجه راضی نمی کند .
یا من اشتباه می کنم و یا مسعود ده نمکی . ولی قسمت سوم تریلوژی اخراجی ها 3 با دو قسمت قبلی فرق دارد . یا دو قسمت قبلی فیلمهای ده نمکی هستند سومی را کسی دیگر ساخته و یا برعکس سومی بیانگر ذات ده نمکی است و دو قسمت قبلی به صورت اتفاقی و بدور از خواسته ده نمکی خلق شده اند . اصرار ده نمکی بر فیلمنامه نویسی و کارگردانی و تهیه کنندگی و کلا تک روی غیر قابل توجیه است . نوشتن فیلمنامه ای در مورد مسایل روز به یک مشاور اجتماعی و حداقل یک نسل سومی نیاز دارد . آرایش سیاسی نظام مثل سابق نیست و نمی شود با نگاه اصلاح طلبی و اصولگرایی به حوادث سیاسی اکنون نگاه کرد . قسمت سوم ، تمام خوبی های دو قسمت قبلی را کنار گذاشته است . بدتر از همه اینکه مانند دو قسمت قبلی آرمانگرا نیست . فیلم ارزشی راه بازکن است ( شهید آوینی ) . قسمت سوم راهی باز نمی کند . خودش هم گمراه است . دشمن شناسی نمی کند . هدفمند نیست . داستان ندارد و یا دارد و لکنت شدید دارد . ناتوان است و برش ندارد . تاثیر گذار نیست چون اصول دراماتیک را رعایت نکرده است . این فیلم یک دهم گریه مادر مجید در قسمت دوم نمی تواند بگریاند . یک دهم سکانس رزمنده های فرو شده در خاک اردوگاه اسارت نمی تواند احساسی کند . یک دهم طنز اخراجیهای ماقبل نمی خنداند .
شاید کارگردان هدفش القای سردرگمی نسل جدید باشد ولی سردرگمی در شخصیت ها باید جاری شود نه در گفتمان و زبان فیلم . ایده فانتزی بودن انتخابات برای خلق موقعیت های کمیک عالی است ولی پرداخت همین فضای فانتزی فرمول های اساسی می طلبد که رعایت نشده است . اگر قرار است تلخی بدیها به مردم القا شود و کار حالت گزنده داشته باشد باید قید دیالوگهای صرفا خنده دار فیلم زده می شد . مثل دو قسمت قبلی ، طنز در خدمت ایدئولوژی و اعتقادات نیست . طنز ها راه خود را می روند و داستان سردرگم هم راه خودش را . کاراکترها همه چرت و پرت می گویند . عامل فروش دو قسمت قبلی آرمان گرایی و پشتوانه فکری بود . در این قسمت آرمان کنار گذاشته شده و همه برای فروش بیشتر فیلم تلاش می کنند . در این فیلم دو کاراکتر رقابت انتخاباتی برای جلب مردم تلاش می کنند ولی من سه کاراکتردیدم . کاراکتر سوم خود ده نمکی است که به هر قیمتی می خواهد مردم به او رای بدهند . این حس زمانی برایم بیشتر شد که شریفی نیا می گفت : نمه نمه اگه رای بیارم برا همتون سنگ تموم می زارم .
در قسمت های قبلی ده نمکی مردم را به خدا دعوت می کرد و برای خودش چیزی نمی خواست ولی در اینجا مردم را به سمت خودش دعوت می کند و غوطه ور شده در نوعی غرور از مردم تمنا می کند من را ببینید . ما گرایی دو قسمت قبلی شدیدا به من گرایی تبدیل شده است . باور کنید این همه جمعیت و چند باره نشان دادن و تجملات و لیزر و دیسکو نیاز نبود . یک اشارت کافی بود تا به بیننده القا شود نامزد ها برای جلب توجه جوانان و مردم به سطحی ترین عناصر متوسل می شوند و طرفداران هم فقط شور دارند و جهت تخلیه هیجان هواخواهی می کنند و طرفداری شان همچون طرفداری فوتبال است .
نفس لب به لب اخراجی ها دو ابتذال نبود . در خور صحنه بود . طنز موقعیت و کلامی را توام داشت ولی استفاده از این دیالوگ در این قسمت صرفا ابتذال است . آنهم کپی دیالوگ بهزاد محمدی در تئاتر قهوه خانه زری خانم که بدون هیچ خلاقیت و موقعیت سنجی در فیلم گنجانده شده است .
از ضعف شخصیت پردازی هر چه بگویم کم است . ده نمکی اصلا حواسش به مجید سوزوکی نیست . اخراجی های قبلی حسنشان قهرمان پروری بود که در این قسمت این حسن وجود ندارد . مجید شهید شده است ولی شهد شهادتش را نمی بینیم . وضعیت رجال سیاسی خوب نیست ولی اینقدرها هم بد نیست . ظلم سیاست مداران قدرت طلب به هیچ وجه خنده دار نیست . مقوله ظلم یک مقوله جدی است . مهمترین دلیل ظلم برخی سیاست مدار ها این است که فرهنگ دفاع مقدس را درک نکرده اند . پیام فیلم همین است ولی در بیانش نا موفق است . دلیل اصلی عدم انتقال فرهنگ دفاع مقدس باید حلاجی می شد . سیاستمداران مانند رزمنده ها خاکی نیستند . خود را در معرض حمله دشمن نمی بینند که دائما مواظب باشند . صلاح و مصلحت ها اجازه نداده آدمها نقد شوند و درست هم نقد شوند . عناصر ریاکارانه زیادی به وجود آمده که رجال برای پذیرش و نفوذ به داخل سیستم از آن بهره جسته اند . اگر در جنگ برای روی مین رفتن رقابت بود الان برای حذف کردن رقابت است . صرفا این دغدغه اخراجی ها 3 قابل تحسین است و اصلا اگر در بیان این دغدغه به خوبی عمل کرده بود این قسمت از دو قسمت قبلی هم بهتر و تاثیر گذار تر می بود . ولی اجرای این دغدغه شدیدا لنگ می زند و سوژه بسیار جنجالی فیلم را خراب کرده است . چه بسیار موقعیت هایی که می شد در این قسمت گنجاند و ده نمکی از خیرشان گذشته است . مشکل رجال سیاسی از ابتدا این بوده که خود را مقدس جلوه داده اند و مخالفان خود را به نمایندگی سرخود از انقلاب به همه چیز ربط داده اند . دست غبار آلود کنندگان باز بوده و فعالیتشان را بیشتر کرده اند . صادقان از گود خارج شده اند و قدرت طلبین لابی کن وارد عرصه شده اند . دغدغه شخصی ده نمکی تعمیم داده نشده و در همان حالت شخصی باقی مانده است . ما باید اخراجی های این دوره را می دیدیم ولی همان اخراجی های قبلی را می بینیم . خیل عظیمی از جوانان بیکار و الاف و جاهل به دلیل نداشتن الگو راه راست را گم می کنند . باید جوان اخراجی این دوره به تصویر کشیده می شد . نشان دادن خیل عظیم اخراجی ها به صورت سیاهی لشگر و ابزاری دردی دوا نمی کند . باید با شخصیت پردازی دقیق حلاجی شود که چه شده است جوان امروز، از انتخابات فقط تخیله هیجان می خواهد و نه تامین نظرات و پاسخگویی سوالات . هم اکنون یک الگوی مناسب برای زندگی جوانان وجود ندارد . برای زنان که اصلا الگویی نیست . مثلا هنرپیشه ها الگوی مملکت هستند که خدا را شکر در همان سال اول مشغول عقده گشایی کمبودهای جوانی می شوند . سیاستمداران هم که بدشان بدند و خوبشان هم با تخریب ها تاثیرشان کمتر می شوند . شما هر الگویی را در مملکت نام ببرید نقص هایی را از آن پیدا می کنید .
برای برگشتن به شور وحال ابتدای انقلاب باید توجه مدیریت جامعه کشور به سمت کل جامعه تعمیم پیدا کند و عناصر عمومی به عناصر خصوصی تبدیل نشوند . اسلام که دین همه است مال همه باشد و عده ای مسلمان تر نباشند . همه احساس تعهد کنند و عده ای خاص متعهد نباشند .
اخراجی های جدیدی که باید به تصویر کشیده می شداین قشر افرادند . افرادی که برای طرفداری از هر چیزی و پیروی از هر مسلکی باید هزینه پرداخت کنند . رهبر یک مملکت را انحصاری کرده اند و خارج از خود را اخراج می کنند و بعد به بهانه های مختلف همه مردم به غیر از خود را دشمن و ضد انقلاب معرفی می کنند . با آنانکه این تنها الگوی قابل اعتماد و پدر گونه را قبول ندارند کاری ندارم ولی افراد بسیاری را می شناسم که ذاتا انسانند و تعهد و عشقشان به نظام وصف نشدنی است . فقط جرمشان این است که تظاهر نمی کنند و عشقشان نامحسوس است . می خواهند از ته دل برای کشورشان و اعتقاداتشان کار و تلاش کنند ولی خودسری ها و تک روی های برخی بلند صدایان آنها را از انجام وظیفه باز می دارد و در برخی موارد به علت رعایت نکردن عناصر ظاهری انگ های مختلف هم نصیبشان می شود . اخراجی های جدید آنهایی اند که فقط به جرم صداقت و پاکی نباید کار کنند . اخراجی های جدید به گونه ای اخراجی می شوند که راه برگشت هم نداشته باشند . صد رحمت به زمان جنگ که اخراجی هایش را مرتضاهایی ضمانت می کردند تا برگردند و خود را اثبات کنند . اخراجی امروز را چنان تخریب و حذف می کنند که راهش را گم کند و صدایش هم در نیاید .
در قبال فرهنگ دفاع مقدس دو نوع دیدگاه تخریبی در سینما وجود دارد . یکی دشمنی کردن با ذات دفاع مقدس و دیگری بد دفاع کردن از آن است . اخراجی های یک و دو یک دفاع جانانه از دفاع مقدس بود ولی اخراجی ها 3 تا حدودی به سمت بد دفاع کردن می رود . دغدغه آقای ده نمکی را حداقل بنده می دانم چیست . در جشنواره دفاع مقدس با بغز در گلو مانده از اجحاف به شهدا و جانبازان و آرمانها سخن گفت . گفت که تبلیغات دشمنان دفاع مقدس گونه ای است که جانبازان را تا حد دزد و خیانتکار هم معرفی کرده اند. دغدغه ده نمکی را می دانم چیست و وجودم دفاع از این آرمان است . ولی دغدغه من هم این است که باید به خوبی دفاع کرد . تا ما هم مانند کشور روسیه مجسمه قهرمانان جنگمان را در میادین اصلی شهر داشته باشیم تا عروس و داماد ها اولین روز زندگی شان را در کنار آنها بگذرانند .
عمق جسارت سیاسی فیلم به اندازه بند انگشت است . سوژه خوبی هدر رفته است . سکانسهای تاثیر گذار تر و بفروش تری از کلیپ ها می شد ساخت . فیلم می خواهد با انتقاد کردن از همه جناح ها خود را فراجناحی نشان دهد ولی از جناح سیاسی هم فراتر نمی رود .
اخراجی ها 3 اصلا زمانه را درک نکرده است و با زمان حال به روز نشده است . سرد است و گرما ندارد . مثل دو قسمت قبلی دلبر و دلشکن نیست . فیلم به اصطلاح در نیامده است . خود فیلمساز هم به اندازه قبل به مخلوقش تکیه نکرده و اعتقادی به اثر ندارد . شرکت نکردن ده نمکی در نقد و بررسی جشنواره و بعد از جشنواره گواه حرف من است . اشتباه است که مخالفان این قسمت را بازخواست کنیم . مخالفان اصلی مضمون اخراجی ها کار خود را توانسته اند انجام دهند . توانسته اند صلابت اخراجی ها را کم کنند . به این دلیل در جلسه ای ماقبل جشنواره فیلم فجر منتقدانی تصمیم گرفتند که سیاست سکوت را در قبال این فیلم پیشه کنند . قاطعانه می گویم مخالفین این قسمت به هیچ وجه غرض و مرضی ندارند و هیچ ارتباطی با مخالفان دو قسمت قبلی ندارند . منی که موافق بودم انتقاد دارم با اینکه به خدا عوض نشده ام . می توانم ثابت کنم که ده نمکی عوض شده است ( شاید اشتباه می کنم . ده نمکی همین چیزی است که الان هست و در دو قسمت قبلی عوض شده بود ) . من نه فرزند حاجی گرینفم . نه از پولداری در حال ترکیدن . نه به جریان ضد انقلاب وصل هستم . همه آنچه نظرم در مورد فیلم است را گفتم و به آن باور دارم . ریاکارانه و چاپلوسانه تبلیغ نکردم و غرض ورزانه و از روی بغز تخریبی نکردم .
فعلا آلوده روابط پشت پرده نقد نشده ام و با اندکی پول اعتقاداتم را زیر پا نمی گذارم . اصولی را سر لوحه خود قرار داده ام و پیگیرش هستم و باید طوری در مورد مسایل پیرامونی صحبت کنم که یک سال بعد هم آن را قبول داشته باشم و دفاعش کنم و مثل سایرین حرف های گفته خود را تکذیب نکنم . مهم این است که من عوض نشده ام و همان حس عاشقانه را نسبت به سینما و دین نابم دارم و اگر انتقادی از مسائلی دارم به خود صاحبان مسائل مربوط است .
اخراجی ها۳ نظام نیست و ضد اخراجی ها ۳ هم ضد نظام نیست . پیام فیلم وحدت است ولی اتحاد را باید با استقلال و آزادی آدم ها خواست . نه با دادن شعار و تفاوت رفتار از حرف تا عمل .
از دو انگشتی
تا ده انگشتی،
امروز
همه حلال است.
و تازه این روزها
صدای باران را
دست می زنند.
روزها متحوّل می شوند و
هر روز حلالی دیگر.
کاش عقربه های زمان
در آینه جا می گرفتند
و می ایستادند،
در رضا خان،
تا به او بگویم:
رضا خان میرپنج،
راحت بخواب،
ما که هستیم.
بعد از کشف آتش،
کشف اتم،
و کشفهای دیگر،
تو خواستی کشفی بکنی،
امّا نتوانستی.
ولی امروز،
ما،
کشفهای بزرگی کرده ایم،
کشف حجاب،
کشف غیرت،
کشف ... .
ما،
فرزندان خلف
تو.
